|
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست. دکتر علی شریعتی
اشتباه نکن ، عجله نکن....
آره با توام ... درست فهمیدی ..... وقتی از خدا می گی، یه جوری می شم .... دلم یهو هری می ریزه پائین .... وقتی یه گوله برف رو از بالای کوه قلش می دی پائین ..... وقتی می رسه به آخرای سفرش ... این گوله کوچولو میدونی چه بزرگ می شه ....د نمی دونی .... اگه می دونستی .... که گوله آوارهء دلو .... اسیر کهکشون نگات نمی کردی و رهاش کنی ..... اگه می دونستی این گوله رو هر چی بیشتر و دروتر پرتش کنی هی بزرگ و بزرگتر میشه ..... باس همون رو ز اول تو کوره نگاهت آبش می کردی ...... آره دوست من ..... گوله آواره و رها شده ... تو سراشیبی یه کوه بلند ، اگه آوار نشه رو سر آدم ... بزرگ میشه.... بزرگ.... آنقدر بزرگ که دیگه هیچی و هیچ کسی جلودارش نیست ..... واسه پریدن ...واسه چرخیدن .... واسه آواره شدن .... واسه رسیدن
I was so Hallow, I see your Effort and now i'm a new person. I'll Start A project for finding myself. I Like you julie, شاید ،قدرت ارزشش را دارد!
شاید ،سیاست .... خدایش بیامرزد با اینکه چیزهای مبهمی از کودکی و نوجوانیم از او بیاد دارم ،و شناخت چندانی ندارم از این تازه گذشته اما چیزی ، حسی، نگاهی می گوید " کلاهم را به نشانه احترام از سر بر دارم " خدا همه رفتگان را بیامرزد. چه دنیای کثیفی است ،این دنیای سیاست! بی جهت نیست حالم از مردانش بهم می خورد! حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند تو ام آزادم این روزها یه کمی قاطی شده دوباره اوضاع این مشاعره نصف و نیمه بنده .... بس که دری وری می شنویم از صبح تا شب ... دیدنش که گفتن نداره .... یه جورائی یاد سوختن نوجوونی و جونیم تو دوران جنگ و بمب و خصوصا سازندگی افتادم شاید .... این کودک درون دوباره خواب از سرش پریده شروع کرده به شیطونی ..... بدجوری گیر داده و فیلش یاد هندستون کرده .... روزمرگی ، خ ر تو خ ر ی مملکت ، نگرانی آینده پسر و دخترم ....و هزار تا غم و غصه دیگه هم جلودارش نیست ... آقا عشقه دیگه .......... پدرش بسوزه این عشق .... مردک شهوت ران ..... خجالت بکش....آخه آدم سی و پنج ساله رو چه به عشق و عاشقی ها! تازه اونم با زن و دو تا بچه قد و نیم قد .... خجلت بکش .... خیانت ...... اوه اوه چند مردی پست فطرت .......ای شهوت پرست و هرزه ......همینه دیگه همه مردا همینن .... سر ته یک کرباسن .... تا شلوارشون دوتا میشه ، میوفتن دنبال تشکیلاتشون حالا نرون که برون (منظور راندن شهوت است ) ..... بیچاره زنا هی تو خونه کلفتی می کنن جوونی شونو پای این مردا می زازن آخرشم .... مزذشون همینه دیگه شلوار دوم .. ببخشید زن دوم و عشق و از این حرفا ......
نه اخوی(حالا بهت بر نخوره ، نه همشیره) این جوریام که فکر می کنی نیست.... مگه عشق فقط همین عشقی که میشناسیم و معروف شده ...اصلا من شاکیم آقا ..... من از طرف عشق شاکیم : چرا معنی منو مصادره کردید ها! ..... اخوی همشیره .... بابا این عشق من که دوباره این نی نی درون بیدارش کرده از اون عشقا نیست که شما .. زبونم لال با دوتا شدن شلوار گرفتارش میشی !!! چرا ؟؟؟؟؟ اولدش که شلوار دومی وجود نداره ! امکانش واسه ما کارمند جماعت نیست که دو شلواره بشیم !! این یک .... دومندش اصلا به قیافه من نمی خوره دنبال دوشلواره شدن برم !!! تازشم گیرم که شلورامون دوتا شد !!! کسی واسه این ریخت قیافه زار نزار من، اونم تو سی وپنج سالگی، با جیب خالی ، بدون بنز سی ال کی و خونه تو فرشته و ویلای نمک آبرود و برنامه سفرهای منظم به هونو لولو ، تر م خورد نمی کنه !!! بماند که تو بیست سالگی هم همیشه یه ماشین شهرداری دنبال من میامد و جنازه دخترایی که به خاطر من از حال رفته بودن جمع میکرد (البته از ترس!!!) حالا این عشق چیه و کیهو چه شکلیه بماند.... شاید اگه شد و پ ی ز ی مربوطه اجالتن اجازه داد در وقت حصول نتیجه ، این راز را برملا نمائییییییم . این پرت و پلا ها رو زیاد جدی نگیرین ، مطابق تئوری " گوساله مداری مردمی"، غیر از کودک درون "گوساله درون " نیز ، در درون ما زندگی کردندی که هر از گاهی ما را به کارهای مجبور نمایندی، که حتی گاو را هم امکان افتعال به آن نباشد! پ . ن : تئوری گوساله مداری مردمی : مردم را گوساله ایست در درون که بسیار بر مردم حکم می راند! دیگه آخرای پائیزیم، حالا وقتشه ،جوجه هاتون رو بشمرید لطفا
موضوع این پست در مورد یک فیلم بسیار زیبا ، با نام " زندگی دیگران " (The Lives of others) است . این فیلم آلمانی با کارگردانی " فلورین هنکل دونرشمارک " موفق به دریافت جایزه اسکار بخش بهترین فیلمهای خارجی در مراسم اسکار شده است. "زندگی دیگران " فیلمی است با ژانر سیاسی ،اجتماعی و راوی حکایتی تلخ از عشق، سیاست ،شهرت پرستی و تعلقات حزبی است. ماجرائی که در سال 1984 در برلین شرقی اتفاق می افتد و با درونمایه دراماتیک خود '2:17 مخاطب را جذب داستان خود می کند. "گئورگ درایمن" و "گرد ویزلر" دوشخصیت اصلی این فیلم ماجرائی جذاب و تلخ و در عین حال بسیار نزدیک به واقعیت و ماهیت پدیده ای به نام "سیاست "را به تصویر می کشند. در این فیلم تصویری از آلمان شرقی یا جمهوری دموکراتیک آلمان قبل از فروپاشی آلمان شرقی و تخریب دیوار برلین ،که با ایجادسیستمی بسته و چارچوب سوسیالیسم کمونیستی ، با کنترل همه بخش های زندگی مردم ، جامعه ای مرده ،ناامید وافسرده را ایجاد کرده بود ،نمایش داده می شودکه ناخودآگاه بیننده فیلم را مجبور به پذیرفتن ماهیت شخصیتهای فیلم چه مثبت و چه منفی می کند. "گرد ویزلر" در آرزوی ارتقاء سازمانی درآژانس امنیت ملی ماموریتی را می پذیرد تا در آن با تحت نظر گرفتن همهء جنبه های زندگی "گئورگ درایمن" نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس دگر اندیش، مدرکی دال بر همکاری وی با دولت آلمان فدرال (آلمان غربی) یافته و در پی آن با دستگیری وی ،مقدمات حذف فیزیکی وی را فراهم آورد. در این میان " کریستا ماریا" هنرپیشه مشهور تآتر و نامزد(دوست دختر) گئورگ درایمن ، " وزیر فرهنگ " ، دلباخته جسم کریستا ماریا و یک افسر عالی رتبه آژانس امنیت ملی ،هریک به فراخور داستان بر جذابیت فیلم می افزایند. مشخصه بارز این فیلم به نظر من به چالش کشیدن "عشق" در مقابل "شهوت" و " سیاست" و تعلق حزبی درمقابل " فطرت پاک انسانی" است ."زندگی دیگران" برای "گرد ویزلر" یک بازی خطرناک و البته سرنوشت ساز و برای " گئورگ درایمن" نمایشنامه ای پرحرارت و دردناک است. یقینا شما نیز چون من تنها با یکبار دیدن این فیلم در مورد پدیده های مثل عشق، سیاست ،شهوت و تعلقات حزبی (با ریشه اعتقادی) به فکر فرو خواهید رفت. پیام اصلی فیلم به نظر من این است که : "در زندگی هیچ چیز مطلقی وجود ندارد" به این معنا که خود این جمله نیز مطلق نیست! پ ن : از بسط داستان فیلم خودداری کردم تا دوستانی که احتمالا این فیلم را خواهند دید ،به مانند من محو داستان گیرا و به شدت واقعی فیلم شوند.
هرگز نمیتوان لحظه ای را بی اندیشیدن گذراند
اندیشه و عشق بنای واقعی حیات انسانی است
و تنها راه پرکشیدن به سوی او
دکتر علی شريعتی انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است: ١ـ 1- آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند. آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند. شگفتانگيزترين آدمها.
در
زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را
دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم،
باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند.
ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در
برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود.
سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند
يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی
هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. براستی ما از کدام گروهیم؟
تاچند کشم غصه هر ناکس را وزخست خود خاک شوم هرکس را کارم بدعا چو بر نمی آیدراست دادم سه طلاق این فلک اطلس را می دونید دردناکترین صحنه زندگی به نظر من چیه؟ صحنه ای که مثلا پسر کوچولو و دختر ناز معصومتون یه چیزی رو تو خونه خراب کنه و شما شروع به داد و بیدا کنید و دعوای بچه !!! یا حتی آدم بزرگتر رو هم گاه بیگاه واسه یه خرابکاری در ارتباط با یه شی ای که دوسش داریم ، مورد ضرب و شتم هم قرار می دیم . امروزصبح توی صف پمپ بنزین دو تا خانم سر اینکه آینه ماشین این یکی خورد به در ماشین اون یکی ، سخت همدیگرو شرمنده کردن ! کلی فحش و ناسزا و کلی گیس کشی اونم اول صبح ساعت 6:30 با خودم فکر می کردم چرا ما آدمها به جایی اینکه آدمها رو دوست داشته باشیم ،به خاطر اشیا و اجسام و اجرام همدیگرو اذیت می کنیم. دائم داریم تو سر و کله هم می زنیم؟ مگه نه اینکه اجسام واجرام و کالا ها برای استفادن و آدما واسه دوست داشتن ؟ پس چرا این روزا از آدما استفاده می کنیم و کالا ها و اجسام رو دوست می داریم؟ چرا؟..... Anger and Love have no limits The problem in today's world is that people are used while things are loved Watch your thoughts; they become words مردمی خدا را به امید بخشش پرستیدند. این پرستش بازرگانان است.
و گروهی او را از روی ترس عبادت کردند. این عبادت بردگان است. و گروهی وی را برای سپاس پرستیدند. و این پرستش آزادگان است . علی ابن ابیطالب دیشب یه مستند دیدم در خصوص اکتشافات جدید بشر در فضای لایتناهی ، کیهان . ---------------------------------------------------------------------------------------- دیشب ، دوباره ،صدباره ، هزار باره و.... ایمان آوردم به وجودت ، این یگانه مهندس هستی . دیشب دانستم دوباره و صدباره که تمام دانش مدرنترین مخلوقت ، در قیاس با عظمتت ،در حال حاضر چون باد پر پشه ای است در تقابل سهمگین ترین طوفانها . مارا چه به درک عظمتت ای یگانه عالم! دیشب دوباره و صد باره ، هزار باره و ... دانستم که همه زندگیمان ، همه تقلای ما بنی آدم در کلاف سر درگم زندگیمان ، به حضورت ، به یادت و به سایه نامتناهی ات اتصال دارد و بس دیشب دوباره و هزار باره دریافتم تنها نشانه خدا ، خودت هستی ای یگانه هستی بخش دیشب دوباره و هزار باره دریافتم که شرمگینم از همه بی لیاقتی های بشر ، شرمگینم از همه بی انصافی بشریت در حقت ای یگانه پروردگار کیهان دیشب با دیدن نشانه های عظمتت در کیهان ، صبرت را در مقابل همه سرکشی های بشر ، جوانمردیت را در مقابل همه پستی بشر ، مهربانیت را در مقابل خشونت بی پایان بشر ، دوباره و هزار باره ستودم . دیشب دوباره بغض گلویم را چنان می فشرد که هنوز هم می فشرد ، همه وجودم درد است و آرامشی عجیب از همین درد فراغت ! دیشب آرزو کردم ،و اکنون که می نگارم نیز : که یگانه هستی بخش عالم ، ای مهربانترین ،مرا دریاب که توانم نیست مقاومت ، از خودکامگی خودم . تاب ندارم ، بی شمار گناهان و نافرمانی هایم را . امیدم به یاری توست تنهایم مگذار
-------------------------------------------------------------------------------------- پ .ن : سعی می کنم در پست بعدی خلاصه ای از آنچه در این مستند دیدم ،رو به صورت تصویری آپ کنم ، باشد که شما نیز چون من به کوچکی ما در مقابل عظمت یگانه آفریننده ، یگانه مهندس هستی ، پروردگار کیهان و همه گیتی ، ایمان بیاورید . بله با شما هستم ، صاحبان قدرت و ثروت !
و شما ای گوشهائی که تنها گفتنهای کلمه دار را می شنوید، پس از این جز سکوت کلمه ای نخواهم گفت. و شما ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید، از این پس، جز سطور سپید نخواهم نگاشت. و شما ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیش ترم تا آنگاه که غایبم، پس از این مرا کمتر خواهید دید. دکتر علی شریعتی
زاهدی گفت : ما برای شرف و دین و آبرو می جنگیم ، آنوقت شما برای آزادی؟ وی را همی گفتند: صد البته هر کس برای آنچه ندارد می جنگد. ...آن شب من نیز خود را
بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در
این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پرستارگان زیبا و خاموش، تک تک
از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز
ماه با تلالو پرشکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین
شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای
پروین - که هرشب، دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به
گوشه ای دیگر می برد - سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی، یک
راست، به ابدیت می پیوندد: "شاهراه علی"، "راه مکه"! که بعدها دبیرانم
خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی
از آنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته
است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر آن را کهکشان می بینند
و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه
می رود.1
و علی ،منش علی ،راه علی ، راه علی ها و امثال علی ، نه اینست که اکنون می کنند ،به نام علی پ .ن : 1.دکتر علی شریعتی ![]() Paranormal Activity دوستان ،اگه اهل دیدن فیلمهای ترسناک هستید ،این فیلم رو از دست ندید ،ضمنا این فیلم تقریبا اگر قبل از خواب ببینید اش ،هنر کارگردان و نویسنده اش رو که مدعی هستند ،ترسیدن رو گارانتی می کنن در هنگام خواب ،تحسین خواهید کرد. نیم ساعت اول فیلم ممکنه خستتون کنه ،اما دیدنش رو با دقت , حوصله توصیه می کنم ! اینم لینک تریلر این فیلم ایناهاش اینجا است و از اینجا هم می تونید کل فیلم دانلود کنید.
از سری ماجرا های عمو سبزی فروش و مرغ زرد کاکلی - قسمت چهارم آفتابه لگن هفت دست ،ولی شام و ناهار هیچی روزی از روز ها ، مرغ زرد کاکل ،از مصاحبت مرغان دگر عزم خانه کردندی که در میان راه ،بر هر کوی برزن میدید و می شنید که جماعتی کثیر همی بانگ برآوردندی که از این پس ما را تا دم مرگ رسالت است پیروی و مرید "عمو سبزی فروش" بودندی! مرغ زرد کاکلی که در تعجب شده بود ،مردکی را پرسید که داستان چیست و چگونه است که " عمو سبزی فروش" را چنین مریدانی بکام است؟ مردک گفتندی : ای مرغ زرد کال به سر ، عمو سبزی فروش را مجمع سبزی فروشان جهان به مدیریت گزیده اند ، این مارا بس از این پس مرید او باشیم و به وی مفتخر. مرغک همانگونه که در کام تعجب شده بود ،به دکان سبزی فروشی همی فرود آمد ، چون بسی راه پیموده بود ،گرسنگی بر وی چیره شد و قصد طعام نمود ، صندوقچه ذخیره ارزن را بگشود، دید تهی است! بر سرکیسه برنج رفت ،آنرا آرسنیکی یافت و از ترس سرطان و هزار امراض دگر به کنجی نهاد و نخورد، لقمه ای نان طلبید دید در دکان یافت نشود، قصد کرد به شاطرخانه برود و نانی ابتیاع کند، دید زر به قدر کفایت ندارد ، به دکان بغلی سرک کشید ،اوضاع را چون دکان سبزی فروشی خودشان یافت ، در "خانه ملت " را زد کسی را توان سخن گفتن نبود از فرط گرسنگی،ناگزیر سنگ بر شکم بست ، به خواب فرو رفت،در خواب ،عمو سبزی فروش را دید ،که در پی کسب پست ، مدیریت مجمع جهانی سبزی فروشان ، باد در غبغب انداخته بر خلق اله ،اندر باب آمادگی اش برای ورود به مدیریت همه اصناف در سراسر جهان،سخنها می راند ،عمو سبزی فروش در این هنگام دست محکم بر میز کوبید و مرغ زرد کاکلی از خواب پرید . مرغک بیچاره که هراسان از خواب پریده بود،از دیدن سنگ بر شکم ،وهفت دست آفتابه و لگنی که جهت شستن دست در دکان بود و وی در پی یافتن طعام بر کف دکان ریخته بود ،با خود گفت : هفت دست آفتابه لگن همی موجود است و شام وناهار را دریغ. پ.ن : و اینگونه بود که ضرب المثلِ آفتابه لگن هفت دست، ولی شام وناهار هیچی ،مجددا" کشف شد.! بشوی اوراق گر همدرس مائی که درس عشق در دفتر نباشد
ارشیو ایمیل های دریافتی روم مرور میکردم یه ایمیل که که 7 مارچ 2005 رسیده بود و من تو غربت،هرگز نتوستم ببینشم را الان بعد از 4.5 سال دیدم ،تقدیم به فرستندش اونی که خبری ازش ندارم : هر زمان كه مي پنداري درست است بيا... هر مكان كه مي پنداري درست است بيا تا تمام صداها و نگاه ها را با هم شريك شويم بيا قدم بزنيم بر تمام سنگفرشها كه فشردمان كه آزارمان داد كه بزرگمان كرد بيا به افتخار تمام خيابان ها كه هرگز با هم نپيموده ايم به افتخار حرفها و نگاه هايي كه هرگز با هم نزده ايم قدری بنوشیم... بيا... هرآن گونه كه مي داني تو فقط بيا.. ماجراهای مرغ زرد کاکلی و عمو سبزی فروش - قسمت سوم این قصه : در نکوهش مال اندوزی!!!! مرغ زرد کاکلی را جدی بود خروس اندام و سرخ تاجی بر سر ، جد کبیر مرغ زرد کاکلی ، در هنگام فراغ از دیار فانی وی را پندی داد بدین مضمون : "زراندوزی را شایسته دار چنانکه متاخرین و قدما بر آن جمگی متفقند و راست پندار " جد کبیر زرد مرغ کاکل بسر شاهنامه ما ، در انتظار ملک الموت بود که فرمان داد جمع شود جمع جوجگان و مرغان و خروسان طایفه تا نامه کند برای اوقات فراغ ، وی جملگی بانگ بر آورد که جوجگان و مرغان و خروسان عظیم القدر ،عمری در پی کسب مال و زر اندوزی ،چه سفرها و رنجها و محنتها که بر جان نخریدم، تااین چند ریال بر هم نهم در بانک تا پس از 5 سال 2.33 برابر شود ، مباد که پس از مرگم دست به خرج آن آلوده کنید که حکم فرموده اند : زر عزیز آفریده است خدا هر که خرجش کند، خوار شود [1] زنهار که مرا حتی اگر در خواب دیدید که بهر خیرات طلب حلوا و قلیه نمایم ، خام شوید و زر در پی حلوا و خرما خرج دارید که مرده را حاجت خوراک نیست و همین دلیل کافیست که در ایام حیات زر خرج نکردم و در هنگام ممات نیز نتوانم ، پس زر بیاندوزید و صد افزون کنید تا در دنیا و نزد آدمیان محبوب و عزیز گردید و آگاه باش که انسان بودن و دوست داشتن انسانها را خطائی است نابخشودنی در این زمانه! . جد تاج سرخ ، این نامه، بگفت و جان به خازن مرگ تقدیم کرده و از دنیا برفت و چه بسیار عزیز داشتنش همه اقوام و ملتها . عمو سبزی فروش که این داستان را از زبان مرغ زرد کاکلی شنیدندی ، با خود می اندیشید که چگونه همه عمر در پی خرج زر بیهوده صرف نمودندی و چنین پندی از جد کبیر خودش بر گوش ننهاد و مفلس شد. پ.ن : نامه – به معنای وصیت کردن است! :[1] با کمی تصرف از حکیم عبید زاکانی از سری ماجراهای مرغ زرد کاکلی و عمو سبزی فروش - قسمت دوم
این قصه : وقتی همه خواب بودیم شبی از شبها ، "وفتی همه خواب بودیم "، عمو سبزی فروش را بواسطه ، سر و صدا و سخن گفتن مرغ زرد کاکلی در هنگام خواب ،خواب از چشمان رخت بربست. لختی چنین گذشت و عمو سبزی فروش تاب بی خوابی نیاورد و با نعره ای سهمگین مرغ، زرد کاکلی را زنهار داد که ای مرغک خاموش که مرا خواب نتوانم. مرغ زرد کاکلی هراسان از خواب جست و گفت ای پروردگار مرا خوابی آشفته بود ، سپاس که مرا از آن رهاندی . عمو سبزی فروش مر او را پرسید : هان! که بازگو آن خواب پریشان را تا شاید به غایت تعبیری بر آن یافتیم نیکو
مرغ زرد کاکلی گفت : در خواب ابلیس را دیدم که با نطقی در رسانه میلی ظاهر گردید و وجودش همه خشنودی ، مردی زاده ء نجف ،که گویا اخیرا به پاریس عزیمت کردندی، از وی پرسید جناب ابلیس شما را کدام طایفه است مورد الفت ؟ ابلیس در کمال فروتنی گفت اصحاب شما را ، خبرنگار مقیم پاریس وی را پرسید : سبب این انس و الفت چیست ، که ما را خوشایند جناب ابلیس گردانیده است . ابلیس بگفتا : " سخن دروغ " پراکندن از شما به غایت، کفایت بود مرا ، لیک شما خود " قسم دروغ "نیز بر آن بیفزودید و این مرا کردندی سورپرایز!
عمو سبزی فروش در این هنگام ، بانگ برآورد خاموش ای مرغ نادان ، زنهار که زین پس چنین خوابی ببینی که ترا عقوبتی سخت در انتظار باشد، سختر از آنچه که در کهریزک می کنند با مغفولین !
پ . ن : هرگونه شباهت شخصیت های این قصه به کسانی که می شناسیم یا می شناسید ، سهوی است روزی بهلول از کوچه ای می گذشت ، ماموران حکومتی را دیدکه مردی را به شدت تازیانه می زنند،پرسید او را چه خطائی سرزده که مستوجب تازیانه شده است؟ ماموران حکومتی گفتند : وی را به جرم حمل آلات خمر ، حکم شده، هشتاد تازیانه بزنیم. بهلول نفسی عمیق کشید و گفت پس مرا هم یکصد ضربه بزنید ، وی را پرسیدند به چه علت ؟ بهلول گفت : به جرم حمل آلت زنا! دوستان عزیز از امروز تصمیم گرفتم کمی وارد دنیای نقد بشم و در قالب سری " قصه های مرغ زرد کاکلی و عمو سبزی فروش"، یه کوچولو به نقد مسائل روز جامعه به اصطلاح مدنی بپردازم . در این اینجا لازم است ذکر کنم که کلیه شباهت های قصه های این مجموعه احیانا به حضرات مردم و مسئولان وطنی سهوی است ، و مسئولیت آن بر عهده عمو سبزی فروش و مرغ زرد کاکلی ایشون می باشد. ماجراهای مرغ زرد کاکلی و عمو سبزی فروش – سرآغاز این داستان : مسئولیت پذیری مرغ زرد کاکلی مر عمو سبزی فروش را !
" روزی از ایام تموز ، آن هنگام که آفتاب در پی نماز صبح ،رخ می نمود ، عمو سبزی فروش و مرغک زرد کاکل وی، ملقب به مرغ زرد کاکلی ، کف دکان سبزی فروشی ، بر سر سفره صبحانه که جام عسلی فرد اعلاء به میان داشت ، فرود آمدندی، عمو سبزی فروش را که از قضای روزگار، بسیار گرسنه بود ، ناگهان ،قاروره، دراوفتاد و قضای حاجت به نیاز. وی از خوف این که مرغ زرد کاکلی جام عسل را به تنهایی ننوشد، بانگ برآورد که : مبادا از این جام بنوشی که نوشیدن همانا و به کام مرگ رفتن همان ، از خوردن این زهر . مرغ زرد کاکلی که نیک حیلت عمو سبزی فروش را در یافته بود ،بسته ای ریحون را به سطل زباله مکانیزه ،افکند و در پی آن، جام عسل را یک نفس نوش جان کردندی. آن هنگام که عمو سبزی فروش با رویی گشاده بر سر سفره بازآمد ، تا مجال سخن بیابد که جام عسل چه شد ، مرغ زرد کاکلی به کلام آمد و گفت : عمو سبزی فروش ، عمو سبزی فروش بانگ برآورد : بله مرغ زرد کاکلی گفت : مرا با چماق مزن تا بگویم که بر سر جام زهر چه آمده است. عمو سبزی فروش خشم فرو خوردندی و گفت : گوش می کنم. مرغ زرد کاکلی بگفتا که ای عموی سبزی فروش ، آنگاه که تو بهر قضای حاجت شتافتی ، رندی بسته ای ریحون بربائید و برفت و من از فرط ناراحتی در قصور وظیفه ، گفتم جام زهر را بنوشم تا شرمسار نباشم در محضر شما، اما چه کنم که جام را تمام نوشیدم و هنوز زنده ام ، حال باقی تو دانی! " موضع این پست : در باب مسئولیت پذیری ،دولت خدمتگزار ! که در راستای کاهش آلودگی هوا و کمک به حل مشکل ترافیک ، طی اقدامی متهورانه به طور فصلی سهمیه بنزین این ملت بی زبان را کم و در ازاء آن یارانه را به طور هدفمند به مصارف خارجی مانند سفر سیصد نفری به برزیل ، وام مسکن به مردم شریف بولیوی و ونزوئلا و البته کشور مترقی گامبیا می نماید!
مسابقه : آیا می دانید که مرغ زرد کاکلی و یا عمو سبزی فروش چرا به برزیل نرفتند؟ به کسانی که به این سوال پاسخ مثبت دهند ، یک بسته ریحون و بهمراه 888 بسته کاکائو اصل برزیلی از سوی هیات دولت فروخته خواهد شد! این خرید اجباری است و با متخلفان به شدت برخورد خواهد شد. ------- پ . ن : قاروره ، همان " جیش " خودمان است! -------------
به آسمان ، به جلگه بلند،و فراتر، به سرزمینهای دوردست،که تا دریا ادامه پیدا می کردند،نگریست. در این دورنمای گسترده که او را اینهمه دوست داشت ،تنها بود. بگرفته از کتاب مهمان اثر آلبر کامو ترجمه شادروان اسمعیل فصیح
شجاعت همواره فریاد زدن نیست ، گاهی نجوای آهسته ای است در انتهای شب که می گوید : " آری ، فردا دوباره شروع خواهم کرد" بدون هیچ کم کاستی ، داستانی را که بسیار دوست می دارمش به فراخور عصری که در آن زندگی می کنیمُ درج می کنم .شاید آموزه ای، عبرتی باشد برایمان! داستان کوتاه "متشکرم " اثرِ آنتوان چخوف << همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم . - نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید. - دو ماه و پنج روز - دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد. - سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یک روبل، درسته؟ چشم چپ «یولیا واسیلی اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت. - و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید . فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم. پس پنج تا دیگر کم میکنیم. در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید... « یولیا واسیلی اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم. - امّا من یادداشت کردهام . - خیلی خوب شما، شاید … - از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلک بیچاره ! - من فقط مقدار کمی گرفتم . در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر. - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یکی و یکی.. - یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت . - به آهستگی گفت: متشکّرم! - جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. - به خاطر پول. - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟ - آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقهی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده. ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟ لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است. بخاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم. پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم: در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود...
این روزها چیز غریبی است وفاداری
این روزها چیز غریبی است انسانیت این روزها چیز غریبی است آشنائی پس چگونه است این روزها چیز غریبی است تنهائی ؟
زمزمه های تنهایی من من از آن روز که در بند توام آزادم درباره وبلاگ ![]() این وب لاگ، محلی است برای نگاشتن آنچه من گمان می برم درست است ، این تنها گمان من است و بدیهی است که ممکن است ، با گمان شما متفاوت باشد. گاه گاهی خواهم نوشت ، متاثر از روزمرگی هایم ، شاید خاطره ، شاید چیزی برآمده از اعماق وجود و گهگاهی درد دلی به غایت سبک کننده جان به شدت با سانسور مخالفم ،بنابراین کامنتها بدون فیلتر درج خواهند شد و قطعا مسئولیت آنها با نویسندگان آنهاست. به وجود خداوند بزرگ،یکان مهندس هستی ایمان دارم ،و اعتقاد دارم در همه عالم هیچ مطلقی جز او وجود ندارد و همه چیز و همه کس و همه موجودات و صفات و ... اموری نسبی اند. آخر اینکه زاده تیر ماه 54 هستم و از سی سالگی این کلبه تنهائی را ، راه انداخته ام برای رصد خودم، طی گذارن عمر. من امیررضا اهل ایران وطنم زندگی موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
||||||||||||||||||||||||||||