تبليغاتX
زمزمه های تنهایی من

زمزمه های تنهایی من

زندگی و دیگر هیچ

این روزها چیز غریبی است وفاداری

این روزها چیز غریبی است انسانیت

این روزها چیز غریبی است آشنائی

پس چگونه است این روزها چیز غریبی است تنهائی ؟

نوشته شده در Sat 7 Nov 2009ساعت 20:19 توسط امیر رضا | |
وقتی بازی ایران و هلند توی جام جهانی زیر 17 سال با نتیجه یک به صفر به نفع ایران تمام شد و یاد جمله های مربی مغرور هلند افتادم که صبح در مصاحبه مطبوعاتی گفت " به ایرانی های یاد اوری می کنیم که فوتبال هلند برتر از آنها ست" ، ناگهان  یاد تصویر کوچه های محروم گچساران  جایی که این پسر بچه  " غریبی" از اونجا اومدو از خط دفاع آمستردامی  هلند رد شدو گل زد ،افتادم

کاش این آقایان پرادعای سیاسی قدر این شیر بچه های وطنی را بدونن که در اوج محرومیت تیم اروپائی و جهان اولی  و پرمدعای هلند رو شکست دادن و بدون گل خورده به مرحله 1/8 صعود کردن.

من به اینکه هموطن همچنین جوونای باغیرت ایرانی هستم ،افتخار میکنم ،شما رو نمی دونم  دکتر!


نوشته شده در Sun 1 Nov 2009ساعت 5:6 توسط امیر رضا | |
ما هميشه صداهای بلند را می شنويم، پررنگها را می يبنيم، سختها را می خواهيم، غافل از اينکه خوبان آسان می آيند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند

نوشته شده در Thu 29 Oct 2009ساعت 4:29 توسط امیر رضا | |

نوشته شده در Sat 24 Oct 2009ساعت 22:30 توسط امیر رضا | |

در زنگی هرگز چهار چیز را نشکنید:

  • اعتماد دیگران
  • رابطه عاطفی
  • قول خود
  • دل انسانها

 چراکه این شکستن ها بدون کمترین صدا رخ می دهند  ولی بسیار دردناکند.

                                                                                                            چارلز دیکنز

نوشته شده در Tue 20 Oct 2009ساعت 18:2 توسط امیر رضا | |

محمد پسرم ،امسال کلاس سوم دبستان رو شروع کرده و امسال اولین سالیه که انشاء نوشتن رو تمرین می کنه ، چند روز پیش که داشتم دفتر تکالیفش رو ورق می زدم  به اولین انشائ پسر 9 ساله ام برخوردم که نوشته بود :

 " یک روز گرم تابستان در یک باغ پر درخت ، ناگهان زلزله آمد و تمام درختها افتاد.فقط خانه ماند و ادمها زنده ماندند. ناگهان باران گرفت و تمام درختها درآمد. یک گنجشک آمد وسجاد برای گنجشک دانه ریخت و گنجشک خورد و خوشحال شد."

 این سه سطر که البته در دفتر محمد نصف صفحه رو با خط دبستانیش پر کرده بود ، منو یاد روزهای پر هیاهوی کودکی و البته روزهای شیرین و خاطره انگیز دبستان انداخت، وقتی فکر می کنم بین دنیای کودکی و بزرگسالی  کدوم ارزشمند تره ! ناخودآگاه  از اینکه ما آدم بزرگا چرا به  راحتی دجال گری و بی صفتی  رو جایگزین راستی و صفای کودکی می کنیم ،از خودم خجالت می کشم !

در هر حال، با درج اولین انشاء یک پسر بچه نه ساله ایرانی که پسر خودمم هست ، تنها بهانه ای برای سر زدن به گذشته برای خودم و شاید برای شمائی که این متنو می خونی ،دست و پا کردم تا کمی ، فقط کمی به خودم ،به خودمون بیایم و دنیائی رو که به سادگی نابود کردیم ، سعی کنیم دوباره به زحمت بسازیم!

نوشته شده در Sun 4 Oct 2009ساعت 16:14 توسط امیر رضا | |
آخرای روز  جمعه ،آخرین  جمعه ماه رمضون 88

ناگهان به این نتیجه رسیدم که اگه می خواین خوابی راحت داشته باشید ، باید به توصیه های زیر عمل کنید :

1-      قبل از خواب نیم ساعت موهاتونو شونه بزنید

2-      یه دوش  "مشتی "  بگیرید

3-      نیم ساعت کتاب بخونید

4-      دروغهایی رو که از صبح از تلویزیون شنیدید بشمرید

5-       مطمئن شوید که بعد از اخبار 20:30 این کارو رو که گفتمو بکنید

 

اگه خوابتون نبرد چند حالت داره :

  • احتمالا کچلید خودتون خبر ندارید
  • آب دوش شما "مشتی" نبوده و از اون قسمتهای رود دجله یا فرات که آمریکایی ها و انگلیسیا  تو عراق ، توی اون آبتنی می کنن ، اومده (اگه کارای  دیگه ای  هم می کنن من بی تقصیرم!)
  • کتابی رو که خوندید : از یه اسرائیلی یا  ایادی داخلی اون خریدید
  • تعداد دورغهایی که شنیدید را فراموش کردید یادداشت کنید! یا حسابشون از دستتون در رفته
  • تلویزیون شما زبونم لال ساعت  20:30 روی شبکه های منحط غربی تنظیم بوده

 

در آخر توصیه می کنم خون خودتونو کثیف نکنید ، اساسا خواب راحت مال از ما بهترونه ، ما به دنیا اومدیم تا رنج بکشیم و غصه اینو اونو بخوریم و جهان رو مدیریت کنیم ، تا دیگرون راحت زندگی کنن ،اصلا خواب راحت چه معنی می ده ، وا خدا مرگم بده ! حمییییییددددددددددددددد!

 

 ‹‹ حکیمی را گفتند :  ای حکیم، حکمت خواب راحت را چگونه دریافتی که چون چشم بر بندی اگر دنیا را آب برد ، ترا ذره ای تشویش نباشد و خواب راحت کردندی؟

حکیم در خود فرو رفته ،تآملی کرد و گفت بر شما حکایتی گویم تا این راز را بر شما آشکار گردد ، اگر عاقل باشید :

روزی گوساله ای بر پدر وارد گشت و  از  وی همی پرسید : پدر مگر نه اینکه  ما از " خرها " پستاندارتر هستیم؟ گاوِ پدر گفت " آری هستیم ، حال که چه  گوساله؟

  گوساله از فرط هیجان، کودی از خود خارج کرد و  با صدائی رسا به حضور وی عارض گشت که  : پدر پس از چه رو ست که اندرون این  مزرعه ، این خرها صد سال است که خواب راحتی داشتندی و مائیم  از آن بی بهره .

گاوِ پدر گفت : ای گوساله ، بدان ،  مادامی که خداوندگارِ مزرعه را  ،امکان  باشد تا   مارا بدوشد ،جفتگی  نخورد و در آخر هم با  گوشتمان  افطار کند ، ابله است  اگر که خوابی راحت بر ما حلال گرداند و خرها را از آن محروم.

گوساله را طبع شعری در اوفتاد و همی سرود  :

بنده همان دم  که ز تقدیر خویش       شیر  به  درگاه  الاغ  آورد

نتجه همان است که گاو وسگش      خر نگذارد که به خواب آورد

گوساله را شعفی رنگین فرا گرفته و بقد ر عافیت ، کود از خود همی دفع کرده  و به کره خری که  در خواب ناز ، زیست کردندی خیره شد  و در دل  شکر خدای گفت  و از زیستن در چنین مزرعه ای ، بر خود بالیدن گرفت ،بالیدنی ! ››
نوشته شده در Tue 22 Sep 2009ساعت 4:23 توسط امیر رضا | |
تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست
تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت

----

شعر شادروان حمید مصدق

نوشته شده در Thu 3 Sep 2009ساعت 21:14 توسط امیر رضا | |
شیوه چشمت فریب جنگ داشت و ما ندانستیم،ندانستیم و صلح انگاشتیم!

نوشته شده در Wed 2 Sep 2009ساعت 3:47 توسط امیر رضا | |

شاید روزی فرا برسد تا دوست داشتن را بیاموزیم .

از آنجائیکه بشر، این جانور دوپا از روی عادت هر ارزشی را پایمال می کند و چرایش را  خود نیز نمی داند ، مدتهاست فکر می کنم  چگونه می توان انسان بود و رسالت اجتماعی  خود را حفظ کرد و همنوع را دوست داشت و شاد نیز بود ، اما هرچه بیشتر می اندیشم کمتر پاسخی درخور می یابم ، تنها دلخوشیم آرزوئیست که بشر را شالهاست آرزوست   :     " آرامش "

در جائی نوشتم به نقل از کتاب  "بار هستی" میلان کوندرا که این آرامش با دانستن نداشتن رسالت اجتماعی میسر است ، اما وقتی می اندیشم به کلام گوهر بار سعدی فرزانه که می فرماید :

بنی  آدم   اعضای     یکدیگرند        که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار           دگر  عضوها  ر ا نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی          نشاید  که  نامد  نهند    آدمی

باز قرارم بی قراری می کند و طنازی!

پیرزنی  می شناختم که سالهاست پرواز کرده و شاهد آسمان را در آغوش کشیده  است و در ملکوت عشق بازی می کند هر شب و روز . اوکه در دور دست ترین مکان این سرزمین بلند آوازه می زیست  بدون سواد ، بدون دسترسی به لئو بوسکالیا  و انتونی رابینزو ... می گفت  " پسر جون خوشی به حاله نه به مال"

این جمله ساده و در عین حال سنگین رو  خیام هم گفته یه جورائی دیگه گفته :

 

 " دریاب دمی که با طرب می گذرد"

 

هر چه بیشتر می اندیشم ، بیشتر نمی فهمم  چگونه این پارادکس ، آرامشم رابه زنجیر کشیده است .

نوشته شده در Mon 31 Aug 2009ساعت 18:2 توسط امیر رضا | |